ھمونطور كه گاھي وقت ھا لازمه آدم سفت و سخت پاي حق خودش بمونه و از حقش دفاع كنه، گاھي ھم شرايط جوري ايجاب ميكنه كه با اينكه ميدونه حق باهاشه، بايد از حقش بگذره. نه براي اينكه ثابت كنه آدم خوبي هست. آدم خوب، نيازي به اثبات خوبيش نداره. فقط به اين خاطر كه براي به دست آوردن حقش، حق بقيه رو زير پاش له نكنه، ھرج و مرج و به ھم ريختگي تو زندگي ديگران درست نكنه و پل ھاي مستحكم زندگي ِ بقيه رو سست و ويران نكنه.
گاھي وقت ها با اينكه ميدوني حق با تو خست، براي آرامش آدم ھاي اطرافت، براي اطمينان خاطر ِ اون ھايي كه دوستشون داري، بايد از حقت بگذري ... خيلي آروم، بي صدا و از حاشيه ...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۲۰:۰۲ توسط:ليلي موضوع:
گاهي وقت ها ما آدم ها، با اتفاق هاي كوچيك عجيب دلخوش ميشيم. در عجبم كه چي ميشه گاهي زندگي اونقدر پيچيده و بي رحم ميشه كه يه دلخوشي كوچيك رو هم از ما دريغ ميكنه!
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۲۰:۰۱ توسط:ليلي موضوع:
تو بي حوصلگيهات نشستي كه يه پيام ميده و دلت رو ميبره. نخواد ببره هم مگه ميشه دلت رو كادو پيچ نكني، ندي بهش كه آقا ! اصلا اين دل مال شما. بيا ببر ♡
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۲۰:۰۱ توسط:ليلي موضوع:
هميشه زني بودم كه به خودم برسم. هم به ظاهرم، هم به باطنم، هم به افكارم و هم به رفتارم. چند وقتي هست كه حس ميكنم كمتر به خودم مي رسم. كمتر تو آينه به خودم نگاه ميكنم، كمتر مي رقصم، كمتر زنانگي ميكنم، كمتر شادم و كم تر حواسم به تقارن و تكامل رفتار و افكار، باطن و ظاهرم هست! ما زن ها اگر به نقطه ي مرگ زنانگي برسيم، گم ميشيم! اگر به خودمون بيايم و بتونيم خودمون رو شاد كنيم كه هيچ، ولي اگر نتونيم خودمون رو پيدا كنيم، تو كوچه و پس كوچه هاي بي حوصلگي و كلافگي گم ميشيم. امروز به خودم اومدم. موهام رو شونه كشيدم و بافتمشون. جعبه ي لاك هام رو از كشو درآوردم و به ناخن هام لاك زدم. براي شروع روز هاي جديد برنامه دارم و خوشحالم. حالا من خودم رو پيدا كردم، با خودم آشتي كردم و حس ميكنم دلم غنج ميره براي زنانگي و زندگي كردن.
به قول يه بنده خدايي با خودت آشتي كن، چون هيچكس نيست كه تورو با خودت آشتي بده...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۲۰:۰۰ توسط:ليلي موضوع:
اون روز كه نوشتن تو اين وبلاگ رو آغاز كردم، هفتمين روز از خرداد و هفتمين ماه از رابطه ي من و همسر بود. شايد باور كردني نباشه ولي همون روزي كه فكر ميكردم بهترين روز ماه هفتم عشقمون قراره باشه، شب قبلش يه دعواي سختي بينمون اتفاق افتاد. سر چي؟ سر يه برداشت اشتباه از سمت همسرم. رنجيده خاطر شدم. حس كردم تموم اين هفت ماه رو اشتباه اومدم. حس كردم شكست خوردم. نميدونم چي شد ولي يك هو تصميم گرفتم تمام مطالبي كه تو وب قبليم داشتم رو تو وب جديدي تو بلاگفا وارد كنم. از روزهاي اول رابطهمون شروع كردم. از حرف ها و حس و حال هايي كه رد و بدل شد. من يادم اومد چقدر دوستش دارم. يادم اومد براي چي انتخابش كردم. حتي همون لحظه اي كه فكر ميكردم همه چي تموم شده، به ادامه رابطه ام با كسي كه انتخابش كردم، اميدوار بودم. همه اين ها رو گفتم كه بگم من خوشبخت مطلق نيستم. من بهترين روزهاي عمرم رو پشت سر نميذارم. ولي باز هم خوشحالم و سعي ميكنم خوشحال بمونم، چون كسي رو كه دوست دارم و دوستم داره كنارمه. اين ها رو در جواب كسي نوشتم كه گفت: "پس خاطره هاي بد چي؟". راستش من خاطره هاي بد كمي نداشتم. اولين دعوامون، اولين قهر، اولين اشك، اولين باري كه سرم داد كشيد و سرش داد كشيدم. اما نميخوام از اونها بگم. شايد يه روزي بگم ولي الان نه! شايد يه روزي اونقدر دوام و بلندي صداي خنده هام زياد شد كه بي توجه به اينكه اندوه صدام رو بشنوه و برگرده، بيشتر از تلخي ها بگم.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۹ توسط:ليلي موضوع:
وقتي به كسي اميد نداشته باشي، تمام اميدت ميشه خودت و تصميمهات. من هميشه به يكي اميد داشتم، اون اوايل به مادرم، بعدترش به مردي كه انتخاب كردم، اون زماني هم كه مذهبي بودم به خدا. هميشه هم نا اميد شدم چون اونا نميدونستن من چي ميخوام. چون من وسط ماجرا نبودم. حالا اميدم خودمم. الان من وسطم، وسط همه ماجرا ها و اتفاقهايي كه ميخواد بيفته. گفتم كه وقتي به كسي اميد نداشته باشي، تمام اميدت ميشه خودت و تصميمهات! الان تمام اميدم به خودمه و تصميمهام...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۸ توسط:ليلي موضوع:
دومين ماهگردي هست كه از هم دوريم! اما اوليش هست كه از هم دلخوريم. هفتمين ماهگردمون مبارك ♡
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۵ توسط:ليلي موضوع:
كسي كه زمان درد مرهم درد هام نشه، نميخوام زمان خوشحالي صداي خنده هام به گوشش برسه.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۴ توسط:ليلي موضوع:
يه روزي از همه دوستهام دور شدم... با هر متر و خطكش و معياري كه حساب ميكردم، من از همهشون عقب افتاده بودم. تو ادامه تحصيل، تو كار، تو ازدواج موفق حتي! وقتي به خودم اومدم ديدم شماره ام رو عوض كردم و شماره همهشون رو از تو گوشيم پاك كردم. يكي مادر شده بود، يكي بهترين دانشگاه ايران ادامه تحصيل داده بود، يكي تو فلان بيمارستان مشغول به كار شده بود و ... .
من احساس عقب افتادن از همه رو پيدا كرده بودم و با اين دوري داشتم خودم رو آروم ميكردم. آروم كه نه، در واقع داشتم خودم رو گول ميزدم. من شكست خورده بودم. تو ازدواج، تو انتخاب رشته دانشگاه، تو هر كاري كه انتخاب ميكردم. من اعتماد به نفسم رو از دست داده بودم. از سوال هاشون و جواب هايي كه بايد ميدادم ميترسيدم. من از تمسخر ميترسيدم. پس از همه دور شدم... زمان گذشت تا به امروز كه يكي از دوست هاي دوران دبيرستانم تو اينستاگرام درخواست فالو داد. فالو كردم و صفحه دوست هاي ديگهام رو ديدم. من هنوز هم همون عقب افتاده ام. هموني كه شكست خورده و رو پا نشده. كسي كه ميخواد قدم برداره ولي نميتونه، چون از تلاش و نرسيدن خسته شده و ديگه تسليم شده... اين بار چيكار كردم به نظرتون؟ من دوباره از سوال هاشون و جواب هايي كه بايد به اون سوال ها ميدادم ترسيدم. از عقب موندن، از در نيومدن از هچل و افتادن تو يه هچل ديگه، از روبرو شدن با واقعيت... من دوباره از همه دور شدم.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۳ توسط:ليلي موضوع:
وقتي كه فقط به اندازه ۴ ساعت از هم دوريم و دلتنگ هم ميشيم ...
چيه اين دل آخه؟ :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۲ توسط:ليلي موضوع: