طلبكار
بابت تمام صبح هاي سرد باروني، تمام صبح هاي دل انگيز بهاري كه توو آغوش تو از خواب بيدار نشدم از دنيا طلبكارم.
برچسب: ،
ادامه مطلب
بابت تمام صبح هاي سرد باروني، تمام صبح هاي دل انگيز بهاري كه توو آغوش تو از خواب بيدار نشدم از دنيا طلبكارم.
شش ماه گذشت... يك پاييز، يك زمستون و يك بهار كنارت بودم. فصل ها بعد از اومدن تو رنگ و بوي ديگه اي برام گرفتن. هميشه فكر ميكردم بودن يا نبودن يه مرد تو زندگي زن، اتفاق چندان مهمي نخواهد بود. اما از وقتي كه جزيي از زندگيم شدي، فهميدم با يه انتخاب درست، ميشه خوشحال تر و شاد تر زندگي كرد. بعد از اومدنت زندگيم به دو قسمت تقسيم شد، "من قبل از تو" و "من بعد از تو". تو اومدي و روزها قشنگ تر و هدفدار تر و شبها عاشقانه تر گذشتن. من جسورانه تر به خيلي از مسائل پرداختم و بزرگ تر و عاشق تر شدم. مشكلات زيادي رو با تو پشت سر گذاشتم و سختي ها و مشكلات جديد و زيادي هم همچنان سر راهمون پابرجا مونده كه قرار شد با هم ادامه بديم.
شش ماه گذشت... شش ماه يعني نيمي از يك سال. دوست دارم نيم سالمون بشه نيم قرن و جفتمون مطمئن تر از هميشه، دست تو دست هم به چشمهاي هم زل بزنيم و بابت انتخابمون به خودمون افتخار كنيم ♡
عكس مربوط به اولين گردش دو نفره
لفور پاييز ۹۷
هميشه دلم ميخواست يكي باشه وقتي حس ميكنم پشتم خاليه بهم بگه: "نترس من پشتتم". توو تمام سالهايي كه خودم بودم و خودم، مامان گوينده اين حرف بود. الحق هم هميشه پشت و همراهم بود تا وقتي كه تو اومدي تو زندگيم. گاهي زباني گفتي، گاهي هم به حق در عمل اثبات كردي.
حالا تو توو روزهاي سخت زندگي هستي. خوب ميدونم كه در اين مواقع هيچي مثل يه تكيه گاه دل آدم رو قرص و محكم نميكنه. براي همين صادقانه و از ته قلبم، با تمام احساس مسئوليت و محبتي كه بهت دارم گفتم: "نگران هيچي نباش، من پشتتم".
آخه نميدوني كه غم تو، غم منه. اندوه تو تمام افكار و احساسم رو درگير ميكنه. ما به هم قول داديم تو روزهاي تلخ و شيرين كنار هم باشيم... بيا، اين هم مهر و امضاش.
زندگي همينه! گاهي شيرين، گاهي تلخ. گاهي سفيد، گاهي سياه. گاهي رنگارنگ، گاهي هم خاكستري... وقتي كه همه چيز باب ميلت هست، حس ميكني خوشبخت ترين آدم دنيايي. حس ميكني كنار درستترين آدم هاي ممكن قرار گرفتي. اما وقتي كه اوضاع طبق سبك و سنگينهاي خودت پيش نميره، فكر ميكني همه چيز اشتباهه. همه تصميماتت اشتباه بوده و آدمهايي كه دورو برت هستن، اشتباهن... خاصيت زندگي اينه. يه وقتايي فكر ميكني تو بدترين وضعيتي كه امكان رخ دادنش وجود داشت، قرار گرفتي و به همه غبطه ميخوري. يه وقتايي هم اونقدر خوشحالي كه فكر ميكني غبطه برانگيز ترين آدم حوالي خودتي. زندگي همينه! همينقدر ناپايدار، همينقدر عجيب، همينقدر به مو بند، همينقدر به يه تب و به يه شب بند... در عرض چند دقيقه ممكنه همه قشنگي ها رنگ ببازه و بالعكس، ممكنه در عرض چند دقيقه و حتي چند ثانيه تمام زندگيت تو مسير درستش قرار بگيره. چيزي كه مهمه اينه خسته نشي و نبازي. تمام انرژيت رو تو روزهاي خوشي خرج نكني و به روزهاي تلخي كه رسيدي بي رمق و خالي نباشي. مهمه اينه براي شاد بودن و لذت بردن و رسيدن بجنگي، از راه درست و با سلاح درست. از راه صبر و با سلاح منطق و تفكر.
زماني كه تصميم به دوباره نوشتن گرفتم، به تنها چيزي كه فكر ميكردم تخليه افكار و ثبت بعضي از قسمتهاي زندگيم در يك وبلاگ بود. ميتونستم به جاي انتخاب وبلاگ، به سبك رايج اين روزها پيج اينستاگرام داشته باشم. اوايل واقعا مردد بودم. از يه طرف ميدونستم توي اينستاگرام ميتونم خوانندههاي بيشتري در مدت زمان كمتري جذب كنم، ميتونم بيشتر و زودتر ديده بشم و حتي شايد بتونم درآمد كسب كنم و وارد بازي لاكچري لايف و يه مقدار از خودت بگو و مخاطب رو تشنه نگه دار بشم. اما واقعيتش اينه كه من براي اون محيط ساخته نشده بودم. محيطي كه نشون بده هميشه خوشحال و موفقي. قوي هستي و بسيار شاد و روشنفكري. حس كردم جاي من در اين فضا نيست و بالاخره بعد از چند سال به وبلاگنويسي سنتي برگشتم. اوايل خيلي سفت و سخت نگرفتم، همونطور كه الان نميگيرم. همونطور كه چيزي كه الان به اسم وبلاگ دارم، با چيزي كه قبلا داشتم متفاوت هست. اون موقع دغدغه فرهنگي و اجتماعي داشتم و الان فقط صرفاً براي خودم مي نويسم. براي همين حق ميدم به ديگران كه ديگه سراغ وبلاگ نيان. همونطور كه من عوض شدم و بعد از چندسال برگشتم. با اين وجود به خودم قول دادم اينجا براي خودم بنويسم. حتي اگر هيچ مخاطبي جز خودم و همسرم نداشته باشم. بذار اين وبلاگ مصداق "يادگاري كه در گنبد دوار بماند" باشه.
هر چقدر زمان بيشتر ميگذره بيشتر متوجه ميشم كه داريم با آدمهاي عجيبي تو اين كشور زندگي ميكنيم. آدم هايي كه حاضر نيستن منافع خودشون رو تحت هيچ شرايطي از دست بدن، اما مايلن منافع فرد ديگري رو براي رفاه خودشون ناديده بگيرن. امروز صبح تو پيج اينستا، داشتم جواب خانمهاي مختلف رو به سوال " نظرتون راجع به شروط ازدواج چيه؟" رو ميخوندم و از بعضي پاسخ ها متعجب شدم. خانمهايي كه ادعا ميكردن تحصيل كرده، امروزي و مستقل هستن و به دنبال آزادي و برابري در ازدواج و جامعه هستن، وقتي حرف ازدواج و نفع شخصي خودشون شده بود، معتقد بودن "در كنار حقوق برابر مهريه هم بايد باشه!".
تعجب كرده بودم. مدام از خودم ميپرسيدم اگر بحث حقوق برابر هست، پس چرا بايد حقي كه يه خانم طلب ميكنه (تحت عنوان مهريه)، بيشتر از حقوق يك مرد باشه؟! چرا بايد با تمام قسمتهاي دين اسلام مشكل داشته باشه اما سرسختانه پايبند به مهريه و نفقه و اجرت المثل و ... باشه؟! چرا هميشه سليقه اي و منفعتي كار ميكنيم؟ چرا هيچوقت حاضر نيستيم براي يه تاثير گذاري عميق تر در فرهنگمون كمي خودمون رو به سختي بندازيم و فقط لب و دهانيم؟ چرا برامون "برابري" به درستي معني نشده؟! چرا خيليهامون ياد گرفتيم كه به خاطر زن بودنمون بعضي چيزها رو بيشتر داشته باشيم؟ (البته اين موضوع بيشتر تحت تاثير عادت كردن ما زن ها به دلسوزي و ترحم در قبالمون هست! دلسوزي هايي كه با گمان ضعف ما زن ها انجام ميشد).
راستش رو بخواين من از اين جور آدمها ميترسم. آدمهاي اين مدلي چه زن باشن و چه مرد ترسناكن. خيليهاشون فقط به فكر خودشونن، حتي وقتي براي كارهاشون دلايل عجيب و غريب ميارن! من اگر مرد بودم هرگز چنين زني رو انتخاب نميكردم، و حالا كه زن هستم مردي هم با اين خصوصيات انتخاب نكردم. كسي كه همه چيز رو براي خودش ميخواد، قسمت خوب هر چيزي بايد سهم اون باشه، حاضر نيست و شايد حتي بلد نيست براي تصميم بزرگي مثل ازدواج ذره اي عادلانه عمل كنه و ... . اين جور آدم ها خودخواه و ترسناكن.
پ.ن: وقتي با همسر آشنا شدم اولين شرطي كه براي ازدواجمون گذاشتم حقوق برابر بود. انگار آمادگي شنيدن اين شروط رو نداشت. من هم ذره اي از حرفم كوتاه نيومدم و شروط ازدواج شد "حقوق برابر". هر حقي كه قانون به يك مرد داده و از زن سلب شده، دوباره به من برگردونده شه، به انضمام اين شرط كه هر چيزي كه بعد از با هم بودنمون تهيه شد، كاملا قانوني براي هر دومون باشه. مهريه هم برامون سكه هاي بي ارزشي بود كه فقط مثل افسار عمل ميكنن، پس برازنده ي ما نبود و براي هميشه بحثش منتفي شد
برچسب: ،
ادامه مطلب
به وقت غروب خورشيد
به وقت دوست داشتن
كنار تو ♡
غروب خورشيد در ساحل زيباي چپكرود
جويبار_مازندران
متري شيش و نيم با بازي درخشان نويد محمدزاده
فيلمي كه خيلي تحت تاثيرش قرار گرفتم
تا اواسط فيلم فقط با خودم زمزمه ميكردم كه اشتباه كردم دارم اين فيلم رو ميبينم. اما بعد از اضافه شدن نويد محمدزاده به تركيب فيلم و رخ دادن اتفاقهاي جديد، نسبت به ديدن فيلم علاقه و رغبت بيشتري پيدا كردم. به نظرم ابتداي فيلم اصلا جذاب و جالب نبود، بيشتر در حال آماده سازي ذهن مخاطب و توضيح دادن و هموار كردن درك فيلم براي حوادث جلوتر در فيلم بود. قسمت انتهايي فيلم با درگير كردن احساسات مخاطب تونست خيلي مورد اقبال قرار بگيره. جوري كه بعد از روشن شدن چراغ ها صداي تشويق به گوش ميرسيد. موضوعي كه در متري شيش و نيم بهش پرداخته شده بود، موضوع تازه اي نبود، اعتياد و حواشي و حوادث مربوط بهش. برخورد پليس ها با معتادين و خانواده هاشون دقيقا هموني نشون داده شد كه در واقعيت ديده ميشه. بازي پيمان معادي تقريبا مشابه نقش آفرينيش در ابد و يك روز بود اما پريناز ايزديار نقشي كوتاه و متفاوت داشت.
همسرجان ميگفت "اين فيلم بهمون فهموند كه با پول حرام اگر پيش بري، نه تنها هر چيزي رو كه به دست آوردي رو بايد پس بدي، حتي بايد چيزهاي با ارزش تري مثل جونت رو هم بدي تا جبران شه". فكر ميكنم اگر ميشد اسم ديگه اي براي اين فيلم انتخاب كرد، حتما بايد از كلمه فدا شدن در تركيبش استفاده ميشد. وقتي كه يكي براي لذت و شادي و آرامش عزيزانش پا تو راهي ميذاره كه ميدونه نابود ميشه، اما براش لبخند و رضايت اون ها به اون رنج مي ارزه، قطعا تنها اسمي كه برازنده اين اتفاق هست فدا كردن و فدا شدنه!
شخصيت ناصر خاكزاد با بازي نويد محمدزاده شخصيتي عجيب بود برام... عجيبي كه نه ميشه دوستش داشت و نه ميشه نسبت بهش تنفر داشت!
واكنش هاي متفاوت به وبلاگ نويسي من:
مرد اول: خب كه چي؟ الان چه چيزي رو داري به مردم اضافه ميكني و وقت اون ها رو هدر ميدي؟ واقعا بچه اي و تفكرات بچگانه داري!
نتيجه: ياس و نا اميدي. تلاش جهت قانع كردن فرد مذكور. پنهانكاري. خشك شدن ذوق و قريحه. پاك كردن وبلاگي كه جز ۱۰۰ وبلاگ برتر بوده. خودسانسوري.
مرد دوم: چقدر خوب مي نويسي. تو توانايي نوشتن داستان و رمان هم داري. من در تو اين توانايي رو ميبينم و ... .
نتيجه: خوشحالي. تلاش براي ادامه فعاليت وبلاگ نويسي. باليدن به انتخاب. خود ابرازي.
شما كدوم مرد رو انتخاب ميكنيد؟
من مرد دوم رو انتخاب كردم... بنظرم بايد كسي رو انتخاب كنيد كه به خودتون و آرزوهاتون باور داشته باشه. كسي كه كنارش ميتونيد خودتون، خود گاهي درست و گاهي غلطتون باشين. كسي كه نياز نيست هميشه تو بهترين حالت خودتون باشيد تا از شر انتقادها در امان باشيد. كسي رو انتخاب كنيد كه باورتون داره، كه باورش داريد، كه همه چيز از پنجره ي دوست داشتن و خواستن ديده ميشه. كسي كه با تيشه به جونتون نميفته تا شبيه چارچوب هاي اون بشيد و براي هر آنچه كه هستيد ارزش قائله و بهتون افتخار ميكنه.
پ.ن: شايد بگيد نبايد انقدر تحت تاثير مردهاي زندگيم قرار ميگرفتم. اما هميشه حقيقت اون چيزي كه شما فكر ميكنيد نيست. كسي كه از ۳۰ روز ماه، تمام ۳۰ روزش رو از تمام ابعاد شخصيتتون انتقاد كنه، ماه هاي اول نديده ميگيريد. ميگيد "من خودم رو باور دارم". اما در واقع هنوز انتقاد و تحقير ادامه داره. كم كم شروع ميكنيد به اثبات كردن خودتون و افكارتون... روزهاي بعدش ميگيد "ايراد نداره! تظاهر ميكنم كه دارم حرفش رو گوش ميكنم اما در باطن كه خودم رو باور دارم". اما همچنان انتقاد و تحقير به راهه. ديگه خود واقعيتون رو يادتون ميره. به حرفهاش فكر ميكنيد، "نكنه درست ميگه؟"، "نكنه حق با اون باشه؟". بعد تو ذهنتون جنگ ميشه. بين چيزي كه بوديد و چيزي كه هستيد و چيزي كه ازتون خواسته ميشه. ديگه آشفته ميشيد. براي آرامش مقابله به مثل ميكنيد. خودتون هم ديگه خودتون رو باور نداريد، پس بقيه هم باورتون ندارن. انگار مرده ايد ولي زنده ايد. زنده ايد ولي مثل يه مرده ي متحرك زندگي ميكنيد. ديگه حوصله مقابله، اثبات و جنگيدن نداريد. مثل يه ارتش شكست خورده خسته و نا اميديد. ديگه ميبُريد و كوتاه ميايد، ديگه خودتون هم خودتون رو نميشناسيد...