خراب
گاهي اونقدر زندگي غير قابل پيش بيني و عجيب مي شه كه همه چيز در عرض چند دقيقه خراب ميشه! و چقدر بد كه همه ي چيزهايي كه عميقا باورشون داشتي برات رنگ ميبازن ...
برچسب: ،
ادامه مطلب
گاهي اونقدر زندگي غير قابل پيش بيني و عجيب مي شه كه همه چيز در عرض چند دقيقه خراب ميشه! و چقدر بد كه همه ي چيزهايي كه عميقا باورشون داشتي برات رنگ ميبازن ...
گاهي دلم غنج ميره براي خونه ي دونفرهمون. خونه اي كه قراره با عشق بسازيم و اسمش رو هم گذاشتيم "بهشت كوچولو". خونه اي كه قراره كتابخونه داشته باشه، يه تراس قشنگ براي عصرونه هامون داشته باشه. قراره مأمن امن و آرامش بخش من و تو باشه و داخلش، به دور از هر هياهويي به دوست داشتن هم مشغول باشيم. دلم بهشت كوچولوي خودمون رو ميخواد. گرم، زيبا و دوست داشتني :)
بد نبود
به نظرم فضاي سياست و عقده ها و ترفند هاي موجود در اون رو تا حدودي بيان كرد
من از فرهنگمون، از آموزههاي دينيمون، از معلم هاي مدرسهمون و از همه شيخ ها دلگيرم. از همه ي اون كساني كه با گفتن بهشت و جهنم، بر شمردن عذاب ها و گناه ها و آب و تاب دادن خشم و غضب الهي، جسارت لذت بردن از خيلي چيزها رو از من و خيلي از جوون هاي ديگه گرفتن، دلگيرم. شايد اگر خيلي از ماها از همون اول به جاي ترسيدن از خدا، با يه ذهنيت درستي نسبت به اون و مهربونيش بزرگ ميشديم، الان انقدر خشم هاي فروخورده، لذت هاي چشيده نشده، روح مچاله شده و خسته و زندگي بي رنگ و رو نداشتيم. خيلي از ما ها اگه لذتي رو هم تجربه كرديم، بخاطر همون چارچوب هاي زائدي كه برامون چيدن، مدام تو ذهنمون تبصره و ماده چيديم كه يا خودمون رو قانع كنيم كه اشتباه نكرديم، يا خودمون رو سرزنش كنيم تا لذتش رو بر خودمون حروم كنيم...
من دلگيرم... از تمام بزرگاني كه اومدن درسهايي به ما دادن كه حتي خودشون و فرزندانشون بهش عمل نميكردن، اما سعي بر اين داشتن كه تمام اين آموزه هاي خودساخته رو آويزه گوشمون كنن! بيايم قبول كنيم كه قسمتي از مشكلاتمون به خاطر گير كردن بين درست و غلط هايي كه با مته ي ترس و وحشت تو مخمون كردن و درست و غلط هايي كه خودمون بهش باور داريم هست. وقتي به گذشته نگاه ميكنم، ميبينم من از اول يه دختر تقريبا مذهبي بار اومدم كه عقايد خاص خودم رو داشتم. واقعا رعايتشون ميكردم و پايبند به اون ها بودم. اوايل مورد تمسخر واقع ميشدم اما من در انتخاب و رعايت عقايدم مصمم بودم. خيلي از لذت ها رو از خودم دريغ كردم تا شبيه آدم هاي دوست داشتني و خداپسند كه شيخ ها و مدير مدرسه و معلم هاي ديني و قرآن ميگفتن باشم. زمان گذشت و من ديدم كه روز به روز خنده هام كم رنگ تر شدن، خودم خسته تر و غمگين تر شدم. جسارتم در صحبت كردن، تجربه كردن حس و حال جديد و شاد بودن رو از دست دادم. خيلي وقت ها حقم خورده ميشد چون ترجيح ميدادم صلح كنم تا نماينده ي درستي براي اعتقاداتم باشم. نجنگم و بسپرم به خدا، دفاع نكنم، تجربه نكنم تا خدا خودش حامي من باشه، قدم هاي پر ريسك بر ندارم و دعا كنم، جوانب رو كامل نسنجم و توكل كنم و اگر نتيجهي خوبي داشت خواست خدا بوده، و البته نتيجه ي بد نشونه ي ضعف من در محاسباتم نبود بلكه علتش حكمت خدا بود و ... . يه روزي ديدم كه همه ي اين باورهاي اشتباه اومده و جاي منطق من رو گرفته. جاي قدرت تصميمگيري و تلاشم رو گرفته. ترس و وحشت از عواقب آخرت اومده جاي عملي كه بر پايه علايق و تجربه هاي شخصي هست رو گرفته. تقريبا من از خودم هيچ اختياري نداشتم، اختيار من شده بود كساني كه حتي شنيدن موزيك و رقصيدن رو براي من ممنوع كردن!
يه روزي به خودم اومدم و تمام بند هاي اطرافم رو خودم پاره كردم. خداي اون ها رو دوست ندارم و علاقمند خداي مهربان و پر از عشق خودم هستم. حالا ميفهمم جسارت يعني چي! درست تصميم گرفتن، شاد بودن و بر اساس چارچوب هاي اخلاقي شخصي زندگي كردن يعني چي! اگه يه روزي قرار باشه به آدمهاي اطرافم درمورد عقايدشون توصيه اي بكنم، قطعا ميگم براي اينكه مطمئن بشي تصميمي كه خودت براي خودت گرفتي درسته، به چند تا فاكتور نگاه كن:
1/ آيا خودت از انجام اين كار لذت ميبري؟
2/ آيا اين كار به سود توئه و تمام جوانب رو سنجيدي؟
3/ آيا اين كار براي آدمهاي اطرافت مفيده يا لااقل بي آسيب هست؟
اگر جواب هر سه تاي اينها بله بود، تو ميتوني انجامش بدي حتي اگه همه ي دنيا بگن كه اشتباهه!
هر چي بيشتر از عمرم ميگذره، بيشتر مطمئن ميشم كه تمام ضرباتي كه خوردم علت اصلي اون ها حماقت و ناآگاهي خودم، اعتماد به ديگران و باور نداشتن به تفكرات خودم بوده. شايد دير به اين نتيجه رسيدم ولي خوبيش اينه كه اين تجربه هميشه گوشه ذهنم ميمونه، چون خودم بهش رسيدم.
اين روزا يكم خستهايم، البته من كمي خسته تر. اونقدري كه بايد اوضاع بر وفق مراد باشه نيست و سختي ها و تنش هايي كه انتظار رخ دادنش رو نداشتيم يكهو وسط زندگيمون ظاهر شدن. از خيلي قبل تر آمادگي قسمت اعظمي از اين مشكلاتي كه الان به وجود اومده رو داشتيم و خودمون رو براي اين روزهاي سخت آماده كرده بوديم، اما نميدونستيم وقتي مشكلات ببينن كه ما دوتا با هميم، اونا هم دست هم رو ميگيرن كه پشت سر هم بيان و كلافه مون كنن. خسته ام و خسته اي. مطمئنم اين روزها رو ميگذرونيم و يه روزي شادي هاي زيادي رو جشن ميگيريم. شادي هايي كه پاداش صبر و تلاش براي رسيدن به آرامشمونه. امشب گفتي: "همه ي اين ها يه جور محك زدنه". شايد حق با تو باشه، شايد قرار باشه بفهميم آيا اونقدر كه ادعا ميكنيم قوي هستيم؟!
مناسب براي يك ديگ سايز متوسط
نعنا خشك ⬅ ۱.۵ ق.غ
سير ⬅ ۸ حبه
سبزي آش ⬅ ۳۰۰-۴۰۰ گرم
رشته آش ⬅ ۱۵۰ گرم
پياز ⬅ ۲ ع درشت و يك عدد متوسط
حبوبات ⬅ پخته شده از قبل با هم ۳ ملاقه ي كوچك
كشك ⬅ ۲- ۲.۵ ق.غ
دو عدد پياز درشت را به صورت خلالي خرد مي كنيم و سپس سرخ مي كنيم و در انتها به آن زردچوبه اضافه مي كنيم. در ديگ مناسبي آب را به جوش مي آوريم، حبوبات پخته شده ( عدس و لوبيا چيتي و در صورت تمايل نخود )، پياز داغ و دو حبه سير پوست شده و كمي بعد تر سبزي آش را اضافه مي كنيم و مي گذاريم با شعله ي كمي كمتر از قبل با هم بپزند. حدود نيم ساعت يا چهل دقيقه بعد ( زماني كه مواد از حالت خامي درآمدند و رنگ و بوي آش را به خود گرفتند ) رشته را به آن اضافه مي كنيم و شعله را كمي كمتر مي كنيم تا رشته باز شود. ( باز قُل هاي ريز بخورد ). حدود نيم ساعت آخر پخت آش كشك ها را با مقداري آب خودِ آش رقيق مي كنيم و به آش مي افزائيم. همچنين يك حبه سير رنده شده به آش اضافه مي كنيم. دو سيري كه از قبل در آش انداخته بوديم را هم له مي كنيم.
نعناع خشك را با روغن داغ نعناع داغ درست مي كنيم. پنج حبه سير باقي مانده را هم ريز رنده مي كنيم و در روغن داغ مي ريزيم و به همراه نمك ( براي اينكه سير نسوزد و نچسبد ) و زردچوبه سير داغ درست مي كنيم. يك پياز متوسط را هم خلالي كرده و پياز داغ تازه درست مي كنيم. از تمام اين مواد به مقدار خيلي كم در دقايق آخر پخت آش مي توان به آن اضافه كرد تا طعم بهتري بگيرد
من و تو كم با هم آش نخورديم، يه پاتوق داريم كه گهگاهي مي ريم اونجا و دلي از عزا درمياريم و هر كدوم آش مورد علاقه ي خودمون رو ميخوريم. گاهي من از كاسه ي آش تو ميخورم، گاهي هم تو. آش امروز ولي با همه ي اون آش ها فرق داشت. خودم برات درست كرده بودمش و به قول تو شد اولين آش دو نفره مون ♥
برچسب: ،
ادامه مطلب