وقتي بابت اتفاقات شبي كه گذشت باهاش تماس گرفتم و گفت: "اون لحظه فقط از خدا ميخواستم كه بميرم"، نميدونست كه اين طرف خط من هم داشتم از شرمندگي ميمردم. نميدونست و نميدونه كه هر وقت اذيتش ميكنم و صبورانه طاقتش طاق ميشه (!)، دلم ميخواد از حجم شرمندگي بميرم... اما اون كشته و مرده نميخواد. اون يه آدم زنده ميخواد كه دوستش داشته باشه و كنارش باشه. آدم هاي اطرافمون كشته و مرده نميخوان، دوست ميخوان، همراه و تكيه گاه... يكي كه باورشون داشته باشه ...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۷ توسط:ليلي موضوع:
بهم گفت: "انقدر درگير دوست داشتنتم كه گاهي وقت ها خيلي چيزها رو يادم ميره".. وقتي به عمق اين حرف فكر كردم بيشتر دلم لرزيد، بيشتر دل بستم و بيشتر از قبل دل باختم. هركس ديگه اي هم جاي من بود دل به اين مرد ميباخت، باور كن...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۶ توسط:ليلي موضوع:
ميدوني؟ خستگي روح خيلي بدتر از خستگي جسمه. شايد وقتي جسما خسته ايم، با كمي خواب، يه گردش خوب، يه دوش آب گرم، يه استكان چاي اين خستگي رفع شه، اما وقتي روحت خسته باشه خيلي از اين روش ها افاقه نميكنه..
اين روزها حس ميكنم روحم خسته هست، حس ميكنم توي يه اتاقك شيشه اي گير كردم كه محيط اطرافم و راه هاي مناسب رو ميبينم اما نميتونم كاري از پيش ببرم. حس ميكنم اوضاع خارج از كنترل منه. حس ميكنم همه چيز هم اوني كه ميخوام هست و هم اوني كه ميخوام نيست. انگار دارم روي لبه ي تيغ راه ميرم و همه چيز توي يك چشم بر هم زدني ممكنه از بين بره. خسته ام... خسته تر از اوني كه حتي بتونم فكرش رو بكنم. يادم مياد وقتي داشتم اون روزهاي تلخ زندگيم رو پشت سر ميذاشتم، به خودم گفتم: رديگه اين روزها پيش نمياد" ، اما هميشه روزهاي سخت تري هم بود كه از راه برسن. درسته كه مدام در حال قوي تر شدنم، درسته كه دارم تجربه هاي جديد كسب ميكنم، درسته كه تلخي و اندوه، جز لاينفك زندگي اكثر ما آدم ها هستن، ولي از يه جايي به بعد آدم دلش ميخواد ديگه عاملي براي خستگي روحش وجود نداشته باشه. دوست داره بشينه كنار ساحل آرامش زندگيش و از چيزهايي كه كاشت برداشت كنه، دوست داره دمي آسوده باشه و با لبخند به گذشته و با اميد به آينده نگاه كنه ...
اما بايد دووم آورد، بايد اين روزهاي سخت رو تاب آورد، حتما كشتي ما هم به ساحل آرامش ميرسه، حتما ...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۵ توسط:ليلي موضوع:
دومين ماهگردمون شبيه ماهيت زندگي بود. يعني من فكر ميكردم مثل تو فيلم ها عاشقانه ي محضه، اما مثل زندگي واقعي هم خوشي داشت هم ناخوشي. هم قهر داشت، هم آشتيِ خيلي شيرين... . هم نگراني داشت، هم دوست داشتن، هم ترس از دست دادن، هم حامي و تكيه گاه بودن ... . هم خنده داشت و هم گريه ...
اما من عاشق اون قهرهايي هستم كه توش ته دل جفتمون نگرانِ از دست دادنِ هم هست و سريع به يه آشتي عاشقانه ميرسه :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۴ توسط:ليلي موضوع:
آدم بايد تو شرايط بحراني بيشتر از شرايط عادي همراه عزيزانش باشه. مهم نيست كه اون بحران چقدر بزرگ يا چقدر كوچيكه، مهم اينه كه در همون لحظه ي اول كه فرد احساس تنهايي ميكنه، تو بهش اطمينان بابت تنها نبودن و همراهش بودن رو بدي. اگه تو همون لحظه ي اول به اندازه كافي نتوني احساس تنهايي عزيزانت رو كمرنگ كني، بعد از اون هرچقدر هم كه تلاش كني اضافه كاريه! چون اون تو دل خالي شدن هاي اول بحران تا حل نشدنش يا حتي روزها بعد از حل و فصل شدنش ياد آدم ها ميمونه.
پ.ن: ديشب و ديروز ميتونستم براي دو فرد فوق عزيز زندگيم، تحمل شرايط بحراني رو ( صرف نظر از كوچك يا بزرگ بودنش ) راحت تر كنم. اما تو همون لحظات اول، شرايط بحراني رو بحراني تر كردم. مهارت همراه بودن يه مهارتي هست كه بايد همه ي ماها تو اين روزگار سخت داشته باشيم.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۳ توسط:ليلي موضوع:
داشتم با خودم به حوادث اخير فكر ميكردم كه از ذهنم عبور كرد كه اي كاش يكي از رجال سياسي ايران كه از نالايقي و ناكارآمدي خودشون خسته شده، بياد كاسه و كوزه ي همه ي دوستانش رو بريزه رو آب و تمام رانت ها و رشوه ها و فساد ها و سهميه ها رو افشا كنه. بعد هم تحت حمايت كامل مردم قرار بگيره و همه از اين وضعيتي كه در اون قرار داريم رها بشيم. اما ميدوني حكايت اكثر اين رجل سياسي چيه؟ حكايت همون مريضي هست كه ميره دكتر و از جعلي بودن دكتر مطلع ميشه، اما چون خودش با دفترچه بيمه قرضي رفته مجبوره سكوت كنه! كاش دنياي واقعي مثل فيلم هاي هاليوودي و باليوودي يه قهرمان مردمي داشت ...
به قول علي قاضي نظام معجزه ماييم كه زنده ايم!
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۲ توسط:ليلي موضوع:
هميشه فكر ميكردم وقتي پير بشم، هيچ داستان عاشقانه اي از زندگيم ندارم كه بتونم براي نوه هام تعريف كنم و اون ها با چشم هاي گرد و قلنبه نگاهم كنن و غرق تو داستان هاي عاشقانه مادربزرگشون بشن. اما راستش حالا فكر ميكنم كلي اتفاق شيرينِ عاشقانه اين وسط هست كه بايد تعريف بشن. بايد وقتي دست رو موهاي زاده ي ثمره عشقمون مي كشم يه لبخند رضايت بندازم رو لب هام و برگردم تو حال و هواي بيست و خُرده اي سالگي و دوباره عاشقت بشم :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۲ توسط:ليلي موضوع:
دلم ميخواد از حجم اين دلتنگي گريه كنم ...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۱ توسط:ليلي موضوع:
ايشون يه شلوار جين كهنه و قديمي هست كه ديگه در نقش شلوار قابليت استفاده نداشت. پس تصميم گرفت با چند تا نگين و مرواريد به انضمام چند تكه پارچه تبديل به يه شورتك جين گوگولي بشه. نگاه به عكسش نكنيد ها، خيلي ملوس تر از عكسشه :)
با يه جوراب شلواري زنبوري متوسط و يه شوميز فيت و كوتاه عالي ميشه ^__^
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۴۰ توسط:ليلي موضوع:
اين يه اصل عاشقانه ست: هر جا كه دلت هواي بوسيدنش رو كرد، ببوسش :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۸ توسط:ليلي موضوع: