يادم مياد تو وبلاگ قبليم يه نقد نه چندان معترضانه از طرف كسي كه عضوي از اين جامعه هست نوشتم، اما چيزي كه برام عجيب بود اين بود كه توسط بعضي از مخاطبين، يا شرايط موجود جامعه كتمان ميشد، يا دعوت به صبر ميشدم! يعني كسي حاضر نبود خودش دست رو روي زانوهاش بذاره و بلند شه براي تغيير اوضاع كشور. اتفاقا معتقد بودن خودش درست ميشه!! نميدونم حالا اون دسته از آدم ها وقتي اين گروني ها، كم بودن حقوق كارگرها، بي اعتبار شدن واحد پولي و گذرنامه كشورمون، وقيح تر شدن نماينده ها، نبود امكانات در روستاهاي دور افتاده، فساد اقتصادي، محدوديت هاي فيلترينگ و ... رو مي بينن ( اونقدر مواردي كه بايد بابتش تاسف خورد زياده كه بهتره بگذريم )، باز هم ميخوان بشينن و دعا كنن؟ باز هم ميخوان بگن درست ميشه؟ باز هم ميخوان هم ديگه رو دعوت كنن به صبر و بگن فكر نكن توي اروپايي !؟
باورم نميشه كه ما خودمون داريم با سهل انگاري هامون اوضاع رو براي خودمون سخت تر ميكنيم. خيلي هامون فكر ميكنيم دشمن ما يه كسي، يه كشوري، يه دولتي اون طرف مرز هاست! اما نه، بخدا دشمن ما تو خود كشوره! دشمن ما اوني هست كه مياد ميگه اوضاع كشور خوبه، اما تمام فرزندان و خانواده اش در آمريكا و كانادا و انگليس زندگي ميكنن. دشمن ما اون مرد نماينده اي هست كه به مرد معترض فحش ميده، اون زن نماينده هست كه ميخواد كسي كه نظر ميده رو به جرم راي ندادن خفه كنه! اون كساني هستند كه به جاي حل مشكل، به جاي حذف نماينده نامناسب، ميان وزيري رو استيضاح ميكنن كه چرا يه كارمند جز بايد حرف بزنه اصلا ؟! دشمن ما رسانه اي هست كه حقايق رو تحريف ميكنه!
از آگاه بودنمون ترسيدن، تلگرام رو فيلتر كردن! ديدن اگر چه دير، اگر چه كُند اما مردم هم چنان در مسير آگاهي قرار دارن، تصميم گرفتن فيلترينگ رو سخت تر كنند، تصميم گرفتن بسته هاي اينترنتي به گونه اي به فروش برسه كه قابليت اتصال به اينستاگرام وجود نداشته باشه! (هر چند عملي نشده). از آگاه بودن ما ترسيدن. ديدن اگر بخوايم ميتونيم يه نماينده رو هم بي اعتبار كنيم، پس باقي نماينده ها ترسيدن و پترس وار دست كردن تو سوراخي كه فيلم درز كرده! تا خودشون بمونن ولي معترضين نمونن. تا جهل بمونه و مردم ناآگاه بمونن.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۸ توسط:ليلي موضوع:
سنم كه كمتر بود تو فيلم هاي عاشقانه ديده بودم كه آقاي عاشق فيلم، براي خانم معشوقه يه گوي موزيكال خريده و با عشق بهش تقديم كرده. نياز نيست كه بگم اون خانم معشوقه چه ذوق و شوقي بابت اين هديه ي عاشقانه داشته و چه خاطره ها و لحظاتي رو با اون رقم زده... هميشه دلم ميخواسته يكي باشه كه به من همچين هديه اي رو بده. احتمالا نياز هم نيست ذكر كنم كه چقدر دوست داشتم اين هديه رو از مردي بگيرم كه دوستش دارم و دوستم داره. اما وقتي تا اين سن تجربه اش نكردم، با خودم فكر كردم لابد هرگز اين اتفاق نخواهد افتاد و لذت اين تجربه ي با نمك رو نخواهم چشيد...
اما زود قضاوت كرده بودم، ديشب اون گوي موزيكال رو به همراه يه سري هداياي ديگه ( اون پاپوش گوگولي و اون سربند زيبا و يه سري خوراكي )، به عنوان هديه ي شب يلدا از مردي كه دوستش دارم و دوستم داره گرفتم. فكر نكنم واقعا ديگه نياز باشه از خوشحاليم و از اين كه تا الان چندبار كوكش كردم تا موزيكش رو بشنوم بگم :))
پ.ن: ميخوام اعتراف كنم وقتي كه ديدم از كسي اين هديه رو نگرفتم، خيلي دنبالش گشتم تا يكي از اين گوي ها رو براي خودم بخرم، اما هيچوقت پيش نيومد. حالا فهميدم علتش چي بوده! من بايد منتظر ميموندم تا وقتش برسه و از دلبر جان هديه بگيرمش :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۶ توسط:ليلي موضوع:
دلم براش خيلي تنگ شده، ادكلنش رو از كِشوم درآوردم و زدم به لباسم كه حس كنم كنارمه ♥
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۵ توسط:ليلي موضوع:
يه وقتايي حس ميكنم زندگي كردن يادم رفته. اون زندگي كه دوست دارم، اون زندگي كه حالم رو خوب ميكنه، توش خودِ خودمم، با آرزوها و خواسته هاي خودمم رو يادم رفته. يه وقتايي با خودم فكر ميكنم كه زيادي درگير فاكتور هاي زندگي آدمهاي اطرافم شدم و خودم و آرزوهام رو فراموش كردم. شاد بودن رو، خوشحال بودن رو، اونجور كه دوست داري زندگي كردن و اين كه به همون چيزي كه داري قانع باشي و براي رسيدن به چيزهاي جديدي كه دوست داري تلاش كني و منتظر كسي نباشي كه هُلت بده تو كانال حال خوب رو فراموش كردم.. انگار يادم رفته بايد اونجوري كه حالم خوب ميشه زندگي كنم، نه به سبك شخصي سازي شده ي زندگي ديگران... اينكه بدونم زندگي هركسي سبك و سياق خاص خودش رو داره و هر آدمي با يه چيزي خوشحال ميشه و دنباله روي زندگي ديگران بودن، ارمغاني جز از دست دادن آرامش نداره... قطعا درستش اينه كه كمتر به زندگي بقيه نگاه كنم. كاري نداشته باشم كه درست و غلط زندگي اون ها با درست و غلط زندگي من فرق داره. قضاوت اونها در مورد من و آرزوها و زندگيم چيه؟ تاييد ميشم؟ ديده ميشم؟ بهم به جاي خانم بودن ميگن چه بچه هست؟! و ... .
نميدونم چرا گاهي يادم ميره كه فقط آرزوهاي من توانايي خوشحال كردن من رو دارن، حتي اگر از ديد بقيه بد باشه، زشت و دور و دير باشه... بايد براي خودم زندگي كنم، اونجوري كه دوست دارم زندگي كنم. اين روزها بيشتر از هر زماني به اين موضوع مهم پي بردم كه نسخه ي زندگي هركسي عجيب به درد خودش ميخوره :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۴ توسط:ليلي موضوع:
عزيز خانوم مادربزرگ مادري منه. اگه بخوام بگم هميشه يه زنِ محكم و قوي بود كه دخترهاش ازش محكم و شير زن بودن رو ياد گرفتن، دروغ نگفتم و اغراق نكردم. سي و خورده اي ساله بود كه همسرش، تنها تكيه گاه زندگيش رو از دست ميده و خودش ميمونه و يه پسر كم سن كه تازه ازدواج كرده و شش تا بچه قد و نيم قد ديگه. با وجود اوضاع مالي بد، براي همشون مثل يه پدر استارت يه زندگي آبرومندانه رو ميزنه و همه رو يكي يكي ميفرسته به دنبال زندگي خودشون و خودش ميمونه و آرزوهاش كه شايد هيچوقت برآورده نشدن... .
عزيز خانوم يه مادر بزرگ بود مثل همه ي مادربزرگ هايي كه شايد بشه گفت بودنشون داره تبديل به خاطره ميشه. از اونهايي كه پيراهن هاي گل گلي ميپوشن، چايهاي خوش طعم و رنگ دم ميكنن، حياطشون پر از گلدون هاي شمعدوني و گل سيبه، ميشينن از خاطره ها و افسانه هاي گذشته صحبت ميكنن، آوازهاي محلي ميخونن و غذاهاي خوشمزه درست ميكنن و ... . اما از يه جايي به بعد ديگه چاي هاي عزيز خانم به راه نبود. هميشه چاي هاي تلخ و بدطعم و كهنه دم تو قوريش بود، آوازهاي محلي نميخوند، حرف هاي قشنگ نميزد، از ته دل نميخنديد، شوخي نميكرد، چشم هاش براق و پر انرژي نبود. ديگه گلهاي تو گلدونش سبز نبودن، خونه اش تميز نبود، صداي آهنگ ها و ترانه هاي محلي از خونه اش نميومد، خونه اش ديگه مكان آرامش بخشي نبود و ... .
همه ي اين ها نشونه ي بيماري بود. عزيز خانم دچار زوال عقل شده بود... الان كه به حال و روزش، به خونه اي كه پر از گرما بود و الان از زمستون هم سرد تر شده نگاه ميكنم، دلم به درد مياد... اين روزا كه به حال و احوالش نگاه ميكنم، به گلدون هاي خشك شده اش، به خاطراتي كه از اون موقع ميگفت و الان هيچ كدوم از اون ها رو يادش نيست، به مثال هاي محلي كه ميزد، به انرژي كه داشت، به خنده هاش، به اون دور هم جمع شدن هاي مناسبتي كه الان بيشتر از چهار ساله كه هيچ خبري ازشون نيست فكر ميكنم، دلم آتيش ميگيره. زني كه خودش تنها يه زندگي رو ميچرخوند، زني كه حتي بعد از مستقل شدن بچه هاش، سر بزنگاه، درست موقع سختي هاي زندگيشون وارد ميشد و مشكلاتشون رو حل ميكرد، به حدي رسيد كه انجام ابتدايي ترين كارها رو فراموش كرده...
خيلي غم انگيزه.. پيري غم انگيزه.. زوال عقل غم انگيزه.. بي معرفت شدن بچه ها و فراموش كردن تمام خوبي هاي مادر غم انگيزه.. فراموشي غم انگيزه ... اما انگار اين ها جزئي از زندگي هستن.. حتي اين كه بچه ها مادرشون رو فراموش كنن هم انگار جزئي از زندگي شده، غم انگيز ترين قسمت زندگي اين روزها ... مادربزرگ دچار زوال عقل شده و ما اطرافيان شايد دچار زوال معرفت ...
عكس گلدان شمعداني حياط مادربزرگ
قبل از حاد شدن زوال عقل
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۴ توسط:ليلي موضوع:
يادم اومد به هم قول داده بوديم كه هميشه دوستِ هم باشيم. يادم اومد كه وقتي گفتيم سعي ميكنيم متفاوت زندگي كنيم، اولين فاكتوري كه در نظر گرفتيم اين بود كه هميشه دوستِ هم باشيم، نه از اون زوج هايي كه بعد از يه مدت ميشن مالك و مملوكِ هم! يكي دستور ميده و اون يكي ميگه چشم. يكي فكر ميكنه و اون يكي عمل ميكنه... از همون اول هم قرارمون اين بود كه با هم تصميم بگيريم. با هم فكر كنيم و به نتيجه برسيم، تفريحات هم رو زايل نكنيم، به هم سخت نگيريم و ... . اما عجيب اين بود كه كسي كه داشت مالك ميشد، خودخواه ميشد و سخت ميگرفت من بودم! آدم نبايد از گفتن "اشتباه كردم" بترسه، پس منتظر مي"مونم تا بياي و چشم تو چشم بهت بگم "ببخشيد ، من اشتباه كرده بودم" :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۳ توسط:ليلي موضوع:
زنگ زد و گفت: "قدرِ دو دقيقه هم كه شده بيا ببينمت". دلخور بودم و گفتم: "الان وقتش نيست"، كوتاه نيومد.. در رو باز كردم و ديدم يه شاخه گل زيبا جلوي دره. دلم داشت از خوشحالي غنج ميرفت، دلم ميخواست يه لبخند به پهناي صورت بزنم و با ذوق گل رو از دستش بگيرم، اما اونقدر عصباني و دلخور بودم كه لب هام از هم وا نشد. ديد تاثير نداره، دست كرد تو جيبش و آلوچه ترش مورد علاقه ام رو درآورد. يه لبخند بي رنگ تحويل گرفت و با حرف زشت من آزرده خاطر شد و رفت...
كلي دليل و منطق دارم براي كارم، ولي اين دل آروم نميشه! از اين قسمت رابطه ي احساسي متنفرم. از دلخوري، وقتي دوستش دارم و دلم پيششه متنفرم.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۲ توسط:ليلي موضوع:
ته دلم هي صداش ميكنم و قربون صدقه اش ميرم و ازش ميخوام كه زنگ بزنه و ازم بپرسه "چته عزيزم؟". اما نميزنه! چرا زنگ نميزني آخه عشق جان؟!
دلم آشتي ميخواد!
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۰ توسط:ليلي موضوع:
تلخ مثل وقتي كه دلت براي خنده هاش، شنيدن صداش و گوش دادن به حرفهاش تنگ شده، اما اونقدر ازش ناراحتي كه حتي نميتوني خودت رو قانع كني كه اون موضوع نه چندان بزرگ رو فراموش كني...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۳۰ توسط:ليلي موضوع:
وقتي يه نفس عميق ميكشي و ميگي: "خدايا شكرت كه با حضور اين فرشته يه حال اساسي بهم دادي"، به خودم افتخار ميكنم كه تونستم مردي مثل تو رو انتخاب كنم كه كنارش خودِ خودمم :)
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۸:۲۹ توسط:ليلي موضوع: