به عكس هاشون نگاه كردم و تو دلم يه آه عميق كشيدم و با خودم گفتم: "خوش به حالشون. چقدر شادن! ولي ما اول زندگيمون كلي مشكل داريم".. .
روز بعد كاملا اتفاقي فهميدم همون زوجي كه فكر ميكردم خوشبخت تر از ما هستن، همون مردي كه فكر ميكردم دنيا رو بيشتر از مرد من به پاي زنش ميريزه، سر و گوشش خيلي ميجنبه! حالا فهميدم چرا ميگن باطن زندگي خودتون رو با ظاهر زندگي بقيه مقايسه نكنيد.
چقدر از اين مقايسه ها تو زندگيمون هست و يا بوده كه يكهو اومدن و لذت زندگي رو حتي براي چند لحظه كوتاه ازمون سلب كرده؟ بايد به اين سوال و جوابش بيشتر فكر كنم. شايد همهمون بايد بيشتر فكر كنيم.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۲ توسط:ليلي موضوع:
همه جا با تو بهشته. حتي اگه تو گرما و تو ترافيك سنگين، كلافه و بي حوصله بشم و غر بزنم. حتي اگه قرارِ آلاشت رفتنمون كنسل بشه، حتي اگه يادمون رفته باشه چيزي براي خوردن با خودمون ببريم... من كنار تو خوشحالم، چه با بهانه و چه بي بهانه، چه با دليل و چه بي دليل...
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۱ توسط:ليلي موضوع:
اينجا جنگل جوارم هست. به بكر بودن جنگل هاي قبلي نميرسيد، اما با اين حال باز هم زيبا بود. حضور انسان ها و وجود زباله ها تو دل جنگل به خوبي قابل مشاهده بود. مسير ابتدايي جنگل سوييت اجاره ميدادن كه در ابتداي مسير و در محوطه جنگلي بود. بعضي از قسمت هاي جنگل بسيار خاص و زيبا بود، جوري كه آدم از ديدنشون سير نميشد... صداي پرنده ها و آرامش درون جنگل حس فوق العاده اي بهمون القا مي كرد و اگر پشه ها اجازه ميدادن، قطعا ميشد لحظات بهتري رو گذروند :|
تو راه برگشت چشم همسرجان به ناحيه برنجستانك و "سد برنجستانك" خورد و پيشنهاد كرد به جاي دريا، به اون جا بريم. جاده ي روستايي، جنگل و سگ هايي كه آزادانه دراز كشيده بودن، گاو و گوسفند هايي كه در حال چرا بودن و اسب هاي رها و زيبايي كه در گوشه و كنار به چشم ميخوردن. يه قسمتي از جنگل هاي اطراف تاريك تر و سياه تر از بقيه جنگل ها بود كه به گمونم بخاطر نوع درخت هاش بوده. با عبور از مسير زيبا به سد برنجستانك رسيديم. از اون چيزي كه انتظار داشتيم ببينيم، خيلي زيباتر بود. سوييت هاي فوق العاده خاص، آلاچيق هاي زيبا. قايق هاي پدالي و ... . اين عكس گوشه اي از زيبايي اونجا رو به تصوير ميكشن.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۵۰ توسط:ليلي موضوع:
چيزي كه بد هست، بده. مثلا دزدي بده. دست كردن تو جيب مردم و بالا رفتن از ديوار مردم و حتي بالا رفتن از تير برق بده. سرقت اموال عمومي بده. اما بدتر از همه ي اينها دولت و حكومتي هست كه با بي درايتي و بي تدبيري، مردمش رو مجبور ميكنه كه براي سير كردن شكم و خريدن لباس و اصلا رفع هر نياز ديگه اي از راه اشتباه روزگارشون رو بگذرونن.
تصوير مربوط به سرقت سيم برق در شهرستان هرسين هست كه سارق حين سرقت دچار برق گرفتگي و در نهايت مرگ ميشه..
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۴۹ توسط:ليلي موضوع:
مثلا اينطوري پير شيم...
چاي بريزم برات و بگي: " به چي فكر ميكني؟ " ، بگم: " به اينكه هيچوقت داغت رو نبينم." ♡
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۴۹ توسط:ليلي موضوع:
داشتيم تو پارك بستني ميخورديم كه يه دختر ۱۰_۱۲ سالهي گل فروش به سمتمون اومد. ديده بود يه زوج جوونيم و در حال بگو و بخند... احتمالا بهش ياد داده بودن بهترين بازار براي فروش گل هاي سرخ رنگش، جوون هاي تازه به هم رسيده هست. ولي ما گل نميخواستم! اصرار پشت اصرار كه گل بخريد. كاملا محترمانه و با مهربوني بهش گفتم كه به گل نيازي نداريم و ازش خواستيم كه بره و خودمون مشغول حرف زدن شديم. به جايي رسيد كه ديگه فروشنده گل نبود، كسي بود كه كمك مالي ميخواست! گفته بود "اگه گل نميخري لااقل يه كمكي بكن". سعي كردم نشنيده بگيرم اما دوباره تكرارش كرد. عجيب بود برام. من تو اون سن و سال اونقدر مغرور بودم كه حتي خيلي از نيازهام رو به خانوادم گوشزد نميكردم تا زماني كه خودشون متوجه بشن. بهش گفتم: "واقعا در شان تو هست كه اينو بگي؟". از سوالم جا خورد. انتظارش رو نداشت! سكوت كرد، ولي من ادامه دادم و سوالم رو تكرار كردم. گفتم "تو شان و شخصيت يه دختري مثل تو هست كه اين حرف رو بزنه؟" چند لحظه اي سكوت كرد و بعدش گفت: "خب پول نداريم چيكار كنيم؟". نميدونستم جواب درست اين سوال چيه، فقط كاسه بستني رو گذاشتم رو نيمكت و گفتم: "الان اوضاع جامعه جوريه كه همه مشكل مالي دارن". گفت: "ولي تو داري بستني ميخوري". گفتم: "هر كي بستني ميخوره پولداره؟ از كجا ميدوني كه تمام پول ما اندازه همين بستني نبوده باشه؟". باز هم سكوت كرد ولي انگار نميخواست كوتاه بياد، بهم گفت: "پس گل بخر!". باز هم نخريدم و دست همسر رو گرفتم و با هم تو پارك قدم زديم. داشتم به اين فكر ميكردم كه معيار پدر و مادر بودن چيه؟ چيزي غير از اينه كه وقتي فرزند دار شدي مهارت هاي اجتماعي رو بهش ياد بدي؟ غرور، عزت نفس، قدرت، تلاشگري و ... رو . چرا بايد از سن كم به بچه ها ديكته بشه كه چون به اندازه اي كه ميخوان دارا نيستن، ميتونن تو چشم آدم ها زل بزنن و با وجود سلامت جسمي و عقلي و توانايي براي كار كردن، در خواست كمك مالي كنن؟ چي تو ذهن همچين پدر و مادر هايي ميگذره كه از سن پايين فرزندانشون رو محتاج بار ميارن؟
❌ ابهري، آسيب شناس اجتماعي:
برخي زنان كه فرزندان خود را براي گدايي اجاره ميدهند در دوران بارداري به عمد داروهايي مصرف ميكنند كه فرزندان معلول بدنيا بياورند چون اجاره كودكان معلول براي گدايي بيشتر است./ايلنا
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۴۸ توسط:ليلي موضوع:
ارديبهشت هم گذشت... اين اولين ارديبهشت من و دلبر بود. فكر ميكردم چون برچسب "اولين" بهش خورده، قطعا بايد خيلي خاصتر و متفاوتتر از همه ي ارديبهشت هاي عمرمون بگذره. ولي خب مثل هميشه زندگي غافلگيرمون كرد و اونجور كه انتظار داشتيم، پيش نرفت. هميشه ارديبهشت برام يه ماه منحصر به فرد، تو يه فصل دوست داشتني بود. هميشه حس ميكردم زيباترين اتفاقات زندگيم در اين ماه به وقوع ميپيونده و هر سال دومين ماه از فصل دل انگيز و رنگارنگ و پر از گل و شكوفه ي بهار، مثل بهشت برام رقم ميخوره. انتظار داشتم وقتي ارديبهشت امسال از راه ميسه، بقچه اش پر از سفر و ماجراجويي و گردش، پر از تجربه كردن حس و حال هاي خوب و ناب باشه. اما خب خيلي كم رمق تر از انتظاراتم گذشت ...
با اين حال ايرادي نداره. اين ماه گذشت، مثل تمام روزها و ماه هاي گذشته با خوب و بدش گذشت. نميخوام به حسرت اتفاقاتي كه بايد رخ ميداد و نداد بشينم، چون معتقدم هر آنچه كه بستر رخ دادنش مهيا بود رخ داد، هر چي هم اتفاق نيفتاد، لابد اتفاق افتادني نبود.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۴۷ توسط:ليلي موضوع:
برداشتن اولين قدم متفاوت، اولين تصميم سخت و به بار آوردن اولين رسوايي، سخته! بعد از اون همه چيز ديگه راحت ميشه، همه چيز ...
پ.ن: كمي منفي نگرانه بخونيد.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۴۶ توسط:ليلي موضوع:
براي ظلم بعضي از آدم هاي اطرافت، گفتن «هيچوقت نميبخشمِت» براي يكبار اونقدر كمه كه بعضي وقتها كه فقط خودت هستي و خودت، دلت كه عجيب گرفت بايد به خودت بگي: «آره ! هيچوقت نميبخشمِش!!»
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۴۵ توسط:ليلي موضوع:
يه وقتايي دلم ميخواد فقط توو فيلم ها و كتاب ها زندگي كنم، بس كه حال اين روزهام بده...
بد به معناي واقعي كلمه!
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید:
+ نوشته شده:
۲ دى ۱۳۹۸ساعت:
۰۱:۱۹:۴۵ توسط:ليلي موضوع: